تبليغاتX
سماع بی صداع

دیر می شوی

و دیر می شوم

 وقتی که تو گیر می کنی

      لای ایستگاه اتوبوس اداره

وقتی که

رد بوسه ی اول صبحم

                            تا ابد

           روی گونه هایت

                              می ماسد...

نوشته شده توسط رها آزاد در ساعت 22:54 | لینک  | 

این روزها

تپش قلبم زیاد شده

به گمانم

زیاد شده اند

                       مردانی که عطرت را می زنند...

نوشته شده توسط رها آزاد در ساعت 22:52 | لینک  | 

محکومم

به سترونی رابطه ها

   به گریستن بر گورهای تهی

و به ایستایی...

امروز را مردم

         امروز را مردم

و از تمام آجرهای اتاقم خون چکید

درست مثل میرایی گنجشک دم صبح

درست مثل بریدگی با تیغ نگاهت...



نوشته شده توسط رها آزاد در ساعت 1:11 | لینک  | 

مهم نیست

    مهم نیست 

                 که روزنه ای نیست

که ماوای این روزهایم متروکه ی الکل است

و من در زمره ی مردگان ابدی قرار گرفته ام

این که ذهنم یائسه ی شعری شده 

یا به ورطه ی دلتنگی پرتاب شده ام

  یا چقدر به انتهای تنفس نزدیکم

    نه 

هیچ کدام مهم نیست

مهم این است

  که خون زمستان جاری شد

              و جوجه ات را با خود برد...

نوشته شده توسط رها آزاد در ساعت 1:0 | لینک  | 

هفته ی گذشته ام را  بافتم

بافتم

     و تمام ایده های نابم را

لای کامواهای محزون افکارم

                              قایم کردم.

نوشته شده توسط رها آزاد در ساعت 0:52 | لینک  | 

ما رفتیم

 رفتیم 

  در جاده های بی روشن غبار آلود

در جاده های سنگلاخ بی فانوس

در جاده هایی که گاه به هیچ می رسید 

                      گاه به همه 

گاه به صفر

گاه به بی نهایت

و نپرسیدیم

            و درنگ نکردیم

رفتیم

       رفتیم

با خون آبه ی پاهای برهنه مان

بر خارهای بازمانده ی وحشی ترین اعماق روح مان

بی راه رفتیم

              دانستیم

                          بازنگشتیم

بر مدایح بی قافیه خندیدیم

 و حضور تدریجی نرم ترین حادثه ها بر ما فائق گشت

دره ها را مردیم

                  سقوط را 

                            و فریاد...

و آن گاه که دیدیم

                   گریزی نبود

هیچ نداشتیم 

             جز تهوع بر آمدن بی بازگشت ابلهانه مان !!

رفتیم

     رفتیم....

نوشته شده توسط رها آزاد در ساعت 14:55 | لینک  | 

هر روز به قتل رسیدنم

تکه تکه

        وپاشیده شدنم به هر سو

و فریاد بر آوردنم:

                 عطش حریق عطش

                فریب دوست فریب

نوشته شده توسط رها آزاد در ساعت 14:49 | لینک  | 

ندانستی

            ندانستی

که تمام حادثه ی ققنوس بر شانه های من است

   که تمام جذام اندامم با رفتن تو شروع شد

شروع تباهی گیلاس های آویخته به گوش هایم

شروع....

بگذار

      بگذار از زبان خودت بگویم

آری!

     خودت...

که بی ثانیه می روی

خودت که مرضی

خودت که مرهمی

این است رومنس عصر ساعت

این است تمدد پیچک هایی که می روند بالاو بالاتر

و باز برمی گردند سر خط...

درست آنجا که می روی

درست انجا که می میرم.

نوشته شده توسط رها آزاد در ساعت 14:46 | لینک  | 

بالاخره بعد از مدت ها یک کار مثبت انجام دادم :

جام جم

نوشته شده توسط رها آزاد در ساعت 11:19 | لینک  | 

خود کشی مد شده است. هرروز آدم هاي بیشتري به فکر خودکشی می افتند. هر روز آدم هاي بیشتري دست به خودکشی می زنند. دربارة خودکشی بسیار گفته و نوشته اند :روان شناسان، فیلسوف ها، پزشکان، روحانیون، نقادان، اخلاق گرایان، رهبران فرقه ها و آدم هاي مأیوس که قصد خودکشی دارند ولی مدام امروز و فردا می کنند.

دراین رهگذر، ازجنبه هاي گوناگون به این نکته اشاره شده است که گویا میان خودکشی و عالم هنر و خصوصا نویسندگی رابطۀ خاصی وجود دارد. در بارة خودکشی نویسندگانی همچون فرناندو پسوا، چزاره پاوزه، سیلویا پات و ..تحقیقات دامنه داري صورت گرفته است. دراین تحقیقات نشان داده شده است که مشخصۀ زندگی عدة بی شماري از نویسندگان وسوسۀ خودکشی و درگیري دایمی با آن است. مخصوصا براي نویسندگان عصر رمانتیک و بعدها دادائیست ها پرستشِ خود کشی، ایدآل ادبی وبخشی از ادراك هنري نویسنده است. با این همه، رابطه بین نوشتن و خودکشی تاکنون نسبتا ناشناخته مانده است. راست است که وسوسۀ خودکشی، چه پنهان وچه آشکار، چه آگاهانه وچه ناخودآگاه، دست ازسر نویسنده برنمی دارد، ولی عدة بی شماري از نویسندگان براین وسوسه فائق آمده اند وسرانجام به مرگ طبیعی مرده اند وحتا عمري طولانی کرده و به نحوي موفق شده اند با کار نویسندگی و اغواي خودکشی با خیال راحت کنار بیایند.

چه در گذشته و چه درعصرما، هنرمندانی رامی شناسیم که اعلام کرده اند هنر و فقط هنر آنان را ازخودکشی بازداشته است .اما چرا هنر و فقط هنر؟ و نه کوزه گري و یا جمع آوري تمبر؟ چه چیز خاصی در نویسندگی وجود دارد که انسان را به جاي آنکه به خود کشی وادارد -آنچه که عادي خواهد بود- ازخودکشی بازمی دارد؟

پیش ازادامۀ بحث، مایلم نکته اي را توضیح دهم: دراینجا من دربارة همۀ نویسندگان سخن نمی گویم. هنرمندان که دیگر جاي خود دارد. به هیچ وجه قصدم ارائۀ فرضیه اي کلی دربارة خودکشی نیست. علت و انگیزة نوعی خود کشی چنان آشکار و واضح است که می توان آن را کاري عاقلانه نامید. از سوي دیگر، نوعی خودکشی وجود دارد که علتش بیماري هاي روانی است و می توان آن را با یک اقدام ناخود آگاه مقایسه کرد. این دو نوع خود کشی، از منظر فلسفی جالب نیستند و دراین نوشتار مورد توجه قرارنمی گیرند. این نه به این معنا است که می خواهم بر اساس پوچی و یا هدفمندي وجود انسان درمورد مسالۀ خودکشی فرضیه و تئوري سرهم بندي کنم . شاید کامو حق داشت که پوچی و بیهودگی و یا هدفمندي وجود انسان را تنها مسالۀ جدي فلسفی می دانست. اما این فکر او خطا بود که پوچی وجود انسان را علت خود کشی می دانست. اگرچه بسیار شایع است  ولی خطاي بزرگی است  که خود کشنده را شخصی در نظر بگیریم که به این نتیجه رسیده که زندگی بیهوده است. برعکس، خود کشنده کسی است که علاقه اي به زندگیندارد و این مطلب دیگري است. خود کشنده کسی است که علاقه اي به زندگی ندارد، هر طور هم که این زندگی بگذرد.حتی اگر این زندگی بسیار پرمعنا و بسیار زیبا باشد. البته این مساله اهمیت فلسفی دارد، زیرا این سئوال را مطرح می کند که چرا زندگی، حتی وقتی که کاملا بر وفق مراد می گذرد، براي برخی کمبود و کاستی دارد. و یا برعکس، چه آرزویی اشخاص معینی در سرمی پرورانند که امکان تحققش هر گز وجود ندارد؟

هم چنین دربین نویسندگان تیپ هایی وجود دارند که می بایست از آنان صرفنطر کنم. نوعی نویسنده وجود دارد که مانند یک کارمند اداري کارش را انجام می دهد :ازساعت هشت صیح تا ساعت دوازده، و از ساعت دو تا ساعت پنج بعد ازظهر و روزانه فلان قدر صفحه نوشتن، بدون شورو شوق چندان و یا دلزدگی؛ با آثاري که حتی خواندنی ولی نه درخشان است . و نیز تیپ خاصی نویسنده وجود دارد مانند آگاتا کریستی و ... که با کشف عوالم تخیلی بهترین سرگرمی ها رافراهم می آورند، و با چرخش قلم کتاب قطوري می نویسند. نویسندگانی که برخلاف اینان مورد نظرمن است نویسندگانی هستند که درقبال کار خود احساسی مبهم و پیچیده دارند. نویسندگان بی شماري وجود داشته اند که مستقیم یا غیر مستقیم، با کلمات قصار و یا در نامه نگاري به چنین ابهامی اشاره کرده اند؛ بی آنکه بتوانند آن را توضیح دهند.

یکی ازمؤلفان آثارتخیلی –علمی،فردریک براون گفته است: من از نوشتن متنفرم ولی شگفتی آوراست که می نویسم جمله اي که مؤلفان بی شماري حاضرند مبلغ هنگفتی بپردازند تا ادعا کنند که این گفتۀ آنان است. آن چه باید توضیح داده شود این است که دراین نوع نویسندگان عناصري متضاد به نحوي خارق العاده یک جا جمع اند: الزام درونی مطلق به نوشتن، به طوري که اگر چندي ننویسند دچار تشویش وناخرسندي می شوند و احساس می کنند گناهی مرتکب شده اند، واز سوي دیگر نوشتن لذتی برایشان ندارد. مقاومت سرسختانۀ نوشتنِ یک جمله و گاه یک کلمه که باید از سر راه برداشته شود عذابی است و اثر شروع شده اي را تمام کردن کوهی را ازجا کندن است اما بعد، هنگامی که سرانجام اثر پایان یافته است، شادمانی خارق العاده و شادکامی زایدالوصف، احساس رهایی وسعادت که دیگر مجبور به نوشتن نیستم آنان را دربرمی گیرد.

آن چیزي که نویسنده شاید دیگر هرگز خواستارش نباشد .این چنین است وضع نویسندة ی خودخورِما که وقتی نمی نویسد حالش خوب نیست وهنگام نوشتن هم حال بهتري ندارد. او فقط سرمست به پایان بردنِ اثر است .درعین حال، به مرور زمان، رضایت خاطر از انتشار این یا آن اثر، خوانده شدن و مقبول افتادن در نقدها و مصاحبه ها، به یک شخصیت ادبی ارتقاء یافتن و آبی برآتش خودپسندي ها زدن، دلخوشکنک هایی است. هرقدر نویسندگان در کار مشقت بارشان پیشرفت کنند، دقیق تر فرا می گیرند با مهارت هاي حرفه اي, با زندگی کنار بیایند و با رنج و مشقت کمتري به کارشان ادامه دهند؛ ولی مصیبت و بدبختی دایمی که بیش تر نویسندگان دچارش هستند همان است که براون گفته است:به هرحال باید نوشت تا اثر نوشته شده باشد.

حال بازگردیم به خودکشنده. شاید بتوان او را آدمی قلمداد کرد که بیشتر علاقمند است زندگی کرده باشد تا زندگی کند. ولی این امر ممکن نیست .انسان می تواند دربارة زندگی گذشتۀ خودش با رضاي خاطر و یا با تاسف چیزهایی بگوید: که دوست داشته است، کارکرده است، مبارزه کرده است و... ولی نمی شود بگوید که زندگی کرده است.

بنابر نظر فروید، یکی از بزرگ ترین آزروهاي ناخودآگاة ما  که به شیوه هاي گوناگون در رؤیاهامان تجلی می یابد این است که ناظر مراسم خاکسپاري خویش باشیم. این امر الزاماُ نشانۀ سیرشدن از زندگی یا گرایش خودویرانگري نیست بلکه به گفتۀ فروید، حاکی از خودشیفتگی و آرزویی است که با مرگ خود، دیگران را تکان دهیم. ولی به گمانم در ذات خودکشی معانی ظریف تري نهفته است که نه با مقولات خودشیفتگی ونوع دوستی انطباق دارد ونه با سادیسم و درد و خودآزاري و محتملاّ چندان هم جنبۀ اخلاقی ندارد، بلکه ازجلوه گاه هنر و زیبا شناسی باید بررسی شود.

درما، عشق و اشتیاق عمیقی هست به تمامیت، به کمال، به جمع وجورکردن زندگی خویش تا سرانجام بتوان آن را به عنوان ماحصل زندگی به بازماندگان عرضه داشت و خود در درون گور مخفیانه به نظاره نشست. یکی ازجنبه هاي ناگوار زندگی این است که در اوج خود به پایان نمی رسد.  در لحظه اي از زندگی هرآنچه را دوست داشته ایم، داریم و لحظاتی بعد چیزي ازدست می دهیم و یا خواهانِ چیزدیگري هستیم . درلحظه اي از زندگی سرحال وتندرست و مورد احترام هستیم و لحظاتی بعد ناراضی و ناخوشیم و مورد بی مهري قرار می گیریم. البته همین فراز ونشیبدائمی است که زندگی را مهیج می کند و ما را به ادامۀ بازي برمی انگیزد. اما در سرگذشتی که به پایان نمی رسد و یا دست کم از پایانش هرگز باخبر نخواهیم شد. هیجان سرانجام چه معنایی دارد؟

ما تصور می کنیم که در پایان زندگی خواهیم مرد،امري که نه تنها منطقی بلکه عادلانه و زیباست. اما در واقع هنگامی می میریم که در راهیم تا بچه ها را از دبستان به خانه آوریم، یا در حمام و یا درحین شنیدن یک برنامۀ هنري از رادیو و یا در بستر زنی که همسرمان نیست. ظاهرا، ما درست در لحظۀ کاملا نا مناسبی می میریم و همۀ آن چه که باید انجام می دادیم وهمۀ آن چه که می خواستیم بگوییم، نا تمام می ماند.

 

زندگی ما با مرگ قطع می شود ولی به پایان نمی رسد.

 

به دختران دلباختۀ دبیرستانی پند واندرز می دهیم که مواظب باشید. زندگی رمان نیست.منظورمان این است که زندگی جدي ترازاین حرف هاست. دراین پند واندرز حقیقت بزرگی نهفته است اما این حقیقت، کوچک ترین ربطی به جدي بودن زندگی ندارد.

درزندگی واقعی دقایقی می گذرد که به مراتب خیال انگیزتر از رمان هاي عاشقانه است و اغلب مردم حتا زندگی ِبه مراتب رنگین تري از قهرمان هاي رمان ها دارند. فرق میان زندگی و رمان، در زیبایی رمان وجدي بودن زندگی نیست بلکه دراین تفاوت ساده است که زندگی، به مفهوم جمع وجورکردن و تمامیت وکمال، پایانی ندارد. بی جهت نیست که در بارة وقایع و ماجراهاي زندگی کلیشه وار می گوییم: شاهنامه آخرش خوش است؛ یعنی ماجرایی خوش است که پایان خوشی داشته باشد.

ولی این ضرب المثل درمورد زندگی صادق نیست. چون زندگی پایان درستی ندارد. ازسوي دیگر این طورهم نیست که زندگی با واقعیت مرگ همیشه بد پایان می گیرد.و اگرهم چنین باشد این جور زندگی ها را می شود با رمان هایی مانند آنا کارنیینا و یا رنج هاي ورترجوان مقایسه کرد. چه، دراین آثار  از نظر زیبایی شناسی و نه عشرت طلبی  از آن چه بد پایان می گیرد، اثري خوش ساخته می شود؛ زیرا در ساختار هر رمان خطوط و سطوح متفاوت واجزاي ناجور وناهم سنگ به یکدیگر جوش می خورند و یکپارچگی و وحدتی هنري ارائه می دهند. شاید زندگی را، دست بالا، با رمانی همچون رمان چارلز دیکنز The Mystery of Edwin Drood ،مقایسه بتوان کرد که پایانش، به سبب مرگ نویسنده، واقعا اسرارآمیز می ماند.

ازعجایب روزگار، ازهمین رو نیز این کتاب خوانده نمی شود. براي کسی که می داند این رمان پایانی ندارد، ازهمان آغاز، این اثرادبی فاقد هیجان است و به عنوان رمان خوانده نمی شود و کسی که از آن اطلاع ندارد و مشتاقانه به خواندن ادامه می دهد، آخرسر خودش را چنان مغبون وسرخورده حس می کند که مایل است به کتاب فروش مراجعه کند و پولی را که در ازاي آن پرداخته است پس بگیرد!

وقتی به مرگ خود می اندیشیم، همواره غیرواقعی وغیرقابل تصور وحتا غیرممکن به نظرمان می آید درحالی که منطق به طورغیرقابل انکار به ما آموخته است همۀ انسان ها میراهستند و با وجود این، حق به جانب احساس ما است. زیرا، اگرچه طبیعتاّ همۀ انسان ها میرا هستند، با این وجود، درمیان ما کسی وجود ندارد که مرده است مرگ امري نیست که ما آن را ازسرگذرانده باشیم و یا آن را تجربه کرده باشیم . مرگ حتی واقعه اي نیست که بر ما بگذرد. در یک کلام، مرگ سرگذشت نیست.چنین نیست که هم چون هرروز که ازخانه خارج می شویم، روزي ازدرخانه بگذریم و بمیریم و لحظه اي بعد به پشت سر بنگریم .

آرزوي حضور در مراسم خاکسپاري خویش، چیزي نیست جز این آرزو که پس از درگذشت، لحظه اي هم که شده به پشت سربنگریم. رضاي خاطري را که انسان ازاین بازگشت توقع دارد می توان با متن کتابی مقایسه کرد که پایان خوشی ندارد. قهرمان اصلی مرده است و دنیایی فرو ریخته است ، با این وجود، کتاب خوبی بوده است :ناگهان متوجه می شویم که کتاب درهمان صفحات اول با چنین پایانی پی ریزي شده است؛ آن چه که در ابتدا هرگز قابل درك نبود و دراین رهگذر حتی فرصت هاي ازدست رفته پرمعنا و با ارزش بوده اند .

آرزوي حضور درمراسم خاکسپاري خویش  اگرچه بغرنج به نظر آید  آرزوي جاودانگی است. آرزوي این است که مرده باشیم تا دیگر نتوانیم بمیریم. آرزویی است که موضعی وراي نابودي و وجود خویش اتخاذ بتوان کرد موضعی که از آن بتوان گفت: من مرده ام و با تایید مرگ خویش حداقل زنده ماندن را حفظ کرد.

فرناندو پسوا گفت: براي من همه چیز یکسان است ، زیرا در لحظه ي مرگ چیزي را بر چیز دیگر رجحان نیست.اما او دروغ می گفت : چون او ترجیح داد که پیش خودش تصور کند مرگش کاملا بی اهمیت است و باز بهار فرا می رسد، گل ها هم چنان شکوفان و درختان هم چنان سر سبز خواهند شد، مثل سال گذشته و او به طرزي مخفیانه باز حضور خواهد یافت تا شکوفایی گل ها و سرسبزي درخت ها را با سال گذشته مقایسه کند .

حال، در مسالۀ بغرنج خودکشی انگیزة اصلی درکجا و در چیست؟ آیا دراینجاست که - و این با سلیقۀ عموم همخوانی دارد- همۀ ما میل به خود کشی را در وجود خویش نهفته داریم. قطعا چنین است همۀ ما چیزي از قاتلین و چیزي از دیوانگان را نیز درخویشتن داریم.ولی با این حرف ها چیزي روشن نمی شود .گذشته از این ها، این نوع کلی گویی نه تنها آسان وارزان است بلکه خصوصا چون چیزي را بیان نمی کند توهینی است به خود کشندة اصیل.

این طرز تلقی درمورد اشتیاق عام بشر به تمام کردن وبه پایان بردن که درعین حال اشتیاق به مرگ و جاودانگی است،مقوله اي است بسیار پیچیده وفهم آن غیرممکن، که با کلی گویی وساختن مدلی موجه وعامه پسند چیزي جز سرهم بندي نخواهد بود : چگونه انسان هاي معینی اغناي خود را در نابودي خویش جست وجو می کنند و چگونه اقدام خود کشنده  که مخرب ترین اقدام است  از انگیزه اي فوق العاده خلاق وهنرمندانه گواهی تواند داد؟

اغلب تصورمی شود که خودکشندة کلاسیک آدمی است اخمو، گوشه گیر، پریشان و مالیخولیایی ویا افسرده، بی رمق و یبس که شوخی سرش نمی شود، با چشمانی درحدقه فرورفته که زیر بار یاسِ عظیمی کمرش خم شده و روزي از روزها، باري که بر دوش می کشد، بیش ازحد سنگین خواهد شد.اما در واقع براي اهل فن خودکشنده شخصیتی است پرانرژي، سرزنده، بیش ازحد فعال، بلندپرواز، پرکار، موفق، واغلب با استعداد. شاعر جوان، سیلویا پلت ، زنی فوق العاده با استعداد، فعال، دانشجویی برجسته، رئیس اتحادیه هاي مختلف، برندة جایزه هاي متعدد، درسن نوزده سالگی در فاصلۀ بین دریافت دو جایزه، دست به خود کشی زد که موفق نشد. ده سال بعد، موقعی که عاقبت براي سومین بار اقدام به خودکشی کرد، مادر مهربان دو کودك خردسال بود ودر زمینۀ کار ادبی اش خلاق تر ازهمیشه . چزاره پاوزه، نویسنده اي بود دراوج افتخار و شهرت و تازه به کسب جایزة مشهور استرگا نایل شده بود که به دلایلی کاملا نامعلوم تصمیم به خودکشی گرفت. همینگوي نیز پس از یک عمر زندگی منزة ادبی وکمال گرایی، پس از دریافت جایزةادبی نوبل، درسن شصت ویک سالگی گلوله اي به سوي خود شلیک کند. این امر که انسان هایی دست به خود کشی می زنند که تنها، تهیدست و یا بیمار درمان ناپذیرند تا حدي قابل فهم است ولی وقتی که اشخاص مشهور و محبوب و با استعداد و مرفه تصمیم به خودکشی می گیرند ظاهرا اعمالشان بیش تر از نابخردي، افراط ، زیاده روي و ناسپاسی ناشی می گردد که فقط در اثراختلال حواس یا حواس پرتی می تواند باشد .شاید این موضوع درست باشد. اما فراموش نکنیم که سخت کوشی وانظباط هنري و خلاقیت شگرف و بی پایان وآثار برجستۀ اینان، منبع و سرچشمۀ دیگري به جزهمین اختلالات ندارد .

با کونین چنین گفته است: اشتیاق به تخریب نیز اشتیاقی است خلاق،بنابراین تصویرخیالیخودکشندة خوش مشربِ ما را می شود چنین ترسیم کرد: او کسی است که بیش از دیگران نا آرامی ونارضایی لاینقطع محرك اوست. اونمی تواند کاري را شروع کند، بی آنکه درعین حال بخواهد کارش بی پایان بماند. چون تصورمی کند آن موقع راضی است وآرامش خود رابازخواهد یافت. اما او خود راگول می زند، چون همین که کاري را به پایان می برد و یا اغلب حتی پیش ازپایان کار، باز می خواهد کار دیگري را که اصولا می بایست مدت ها پیش پایان گرفته باشد شروع کند. این امر، هم نشان پشتکار فوق العاده و هم اکراة او در کاراست . چه، او برخلاف دیگر همکارانش که اغلب می توانند کارشان را به راحتی ناگهان قطع کنند  براي وقت گذرانی ویا سرگرمی کارنمی کند بلکه فقط و فقط به خاطر لحظۀ پایان کارش کارمی کند. علاوه براین، او کارهاي زیادي در پیش دارد که باید به پایان ببرد.او می خواهد همۀ کتاب ها را خوانده باشد، همۀ پایان نامه ها را دریافت کرده باشد، همۀ جایزه ها را دریافت کرده باشد وهمۀ زنان را اغوا کرده باشد. علاوه بر اینها، معجزه آسا، با انرژي بی کرانی که براي دیگران باورنکردنی استدرعالم خود، مانند راننده اي درمسابقۀ اتومبیل رانی، دست به کارمی شود. ازهمان آغاز، این موجود خارق العاده سراسر زندگی اش را مد نظر دارد؛ مانند برنامه اي که ازپیش تنظیم شده و خدا می داند که در اثر کدام الزام درونی باید به سرانجام برساند .البته عجبا که معمولا نیز همه چیز بروفق مراد جریان می یابد، به طوري که دلیلی براي ناخوشنودي نمی یابد. خستگی ناپذیر، وقفه ناپذیر، وغیرقابل تقلید، خود کشندة ما به سرعت روزگارش را سپري می کند و سپس ناگهان ازپا درمی آید. او دیگر بیش ازاین، نه می تواند و نه می خواهد. او روي صندلی اش می نشیند و نمی خواهد ازجا بلند شود. براي اطرافیان موضوع واضح و روشن است. او دراثر پرکاري خسته شده است. باید استراحت کند. البته که باید استراحت کند. اما او چگونه می تواند استراحت کند، درحالی که درحین استراحت پیوسته انتظارمی کشد که خستگی خود به خود کاملا از تنش بدر رود؟ آنچه او اصولا نمی تواند این است که آرام بگیرد، کاري نکند، فتیلۀ فکرش را پایینبکشد و نقش خویشتن را به فراموشی بسپارد. از این رو فی المثل به سختی می تواند بخوابد و از زندگی لذت ببرد حتی موقعی که زندگی اش ظاهرا سرشار از دقایق مطلوب است او از لذت هاي زندگی،فقط انواع اهریمنی را می شناسد :الکل، مواد مخدر، عشق ورزي دیوانه وار،حالاتی که نقش خویشتنِ فعالِ او، نه داوطلبانه بلکه به قهر از صحنه به کناري رانده می شود.

براي او که نیاز به مشاهده کردن، شناختن، آزمودن و چیره شدن مسحورش کرده است، باید قاعدتا روشن باشد که بر مرگ نمی شود چیره شد. اگر او می دانست که مر گ فردا به سراغش می آید شاید می شد کاري کرد. اما ممکن است مرگ همین امروز، موقعی که او مشغول کار مهمی است به سراغش بیاید و یا درخواب که او بی خبراز خویشتن است. و این امر فوق العاده تحقیرآمیزاست. این امر اصلا جایز نیست. برخلاف دیگران که از مرگ می هراسند، منکر آن می شوند و یا تلاش می کنند مرگ را به فراموشی بسپارند، خود کشنده کسی است که دایم و بی وقفه بر مرگ وقوف دارد؛ نه آن که مشتاق و آزرومندش باشد، بلکه برایش وحشتناك ترین وحشت هاست و از آن نفرت دارد. خود کشنده کسی است که، ازعجایب روزگار، مرگ برایش غیر قابل قبول است.

نوشتۀ: پاتریشیا دو مارتلر

ترجمه از متن آلمانی: محمد ربوبی (بازنگري: غلامحسین نظري)

نوشته شده توسط رها آزاد در ساعت 1:17 | لینک  |